این حرفها را بعد از ماجرای نفرین تان گفته اید. بعد از آن که علی (ع) را دست بسته بردند. بعد از آن که دست حسنین را گرفتید و رفتید سر مزار رسول الله(ص). رفتید که با این دل مهربانتان اهالی مدینه را نفرین کنید. رفتید که گیسوانتان را پریشان کنید. گریبان چاک کنید. درست بعد از آن که سلمان آمد و گفت که امام تان گفته که نه! که نفرین نه! و شما مثل یک موج بلند خشمگین که یکباره فرو می ریزد٬ خاموش شدید...همان موقع که " علی" تان داشت تنها و مظلوم از در مسجد مدینه بیرون می رفت و تنهایی اش شده بود قدر دو دنیای خدا. این حرفهایتان را که می خوانم...با خودم می گویم اگر شما توی آن لحظه های علی(ع) نبودید٬ چه می شد؟ چه بر سر امیرمومنان جهان می آمد؟ بعد هی از خودم می پرسم شما با آن همه بی قراری که تا پای نفرینتان برده بود، چگونه توانستید دوباره سرپا بایستید، آرام شوید و در آرامشتان این همه محبت را خلاصه کنید توی کلمات و بریزید زیر پای تنهایی " علی" تان؟

 

قالت فاطمه (س):

روحی لروحک الفداء، و نفسی لنفسک الوقاء یا اباالحسن!

ان کنت فی خیر کنت معک و ان کنت فی شر کنت معک...

 
علی جان، جانم فدای جان تو،

و جان و روح من سپر بلاهای جان تو، یا اباالحسن!

 
همواره با تو خواهم بود، اگر تو در خیر و نیکی بسر می‏بری با تو خواهم زیست

 و یا اگر در سختی و بلاها گرفتار شدی، باز هم با تو خواهم بود.

 

دلم آتش می گیرد برای دنیایتان...دنیای دونفره غمگینتان که علی(ع) به جز شما و شما جز علی کسی را نداشتید. 

 


پ.ن: کوکب الدری.جلد ۱. صفحه ۱۹۶. علامه حایری مازندرانی

منبع : حسینیه دل